X
تبلیغات
می نویسم تا باشم...

می نویسم تا باشم...

من يه قهرمان هستم

كسي كه بارها و بارها در مسابقات داخلي و خارجي مدال آورده...مدال هام انقدر زيادن كه شمارششون برام سخته..بعد از سال ها زحمت حالا در يك تيم معتبر خارجي مربي شدم و شاگردام دارن مراحل موفقيت رو بشت سر ميذارن.من باعث افتخار و سربلندي بدر و مادرم هستم.


من يه ويولونيست قهارم

نفر اول اركستر جاش گروبان هستم.جاش عاشقانه من رو ميبرسته،منم بدم نمياد ازش..


من ثروتمندم

يه مزرعه ي بزرگ و فوق مدرن دارم با چندين شعبه در سراسر ايران.همچنين سيستم توزيع از توليد به مصرف واقعي.تو مزرعه م علاوه بر كاشت و برداشت محصولات،قسمتي داريم براي درمان بيماران افسرده...توضيح بيشتر نميدم بايد خودتون بهش سر بزنيد...


من دست نيافتني ام

عاشقان زيادي دارم كه براي رسيدن به من از جان مايه ميگذران...


همه ي اين ها خيالات من هستن..من خيالبافم...

با خيالاتم زندگي مي كنم...

با خيالاتم از مرزها رد ميشم...از اتاقم از شهر آلوده ام..

به جزايري ميرم كه باي بشريت به اونجا ها نرسيده

با ادم هايي زندگي مي كنم كه دروغ نميگن و باك زندگي مي كنند

چيزهايي دارم كه در واقعيت درصد رسيدن بهشون نزديك به صفره..


اين جا،منظومه ي شخصي منه.


+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 17:43  توسط خیالباف  | 

1.از وقتی صندلیم به فنا رفته روی چهارپایه پلاستیکی می شینم که تحمل وزن منو نداره

دو بار به شدت زمین خوردم ولی یه حسی اصرار داره بازم روش بشینم

حس جالبیه...اینکه احساس کنی چیزی که روش نشستی،هر لحظه خمیده تر میشه و هر آن ممکنه کله پا بشی..اینکه ناخودآگاهت کاری میکنه با دستت میز رو محکم تر بچسبی خوبه..


2.فکر می کنم آدم در یک لحظه می تونه به یک حیوون تبدیل بشه .مثلن وقتی با محمد دعوام میشه (مثل امروز بعد از ظهر) دلم می خواد تا از روی زمین محوش کنم.یا هر آن احتمال این رو می دم که با تمام قدرتم و با یک جسم ضربه ای بهش بزنم که راستی راستی نابود بشه

شاید بخاطر اینه که این مدت تو رژیم غذاییم بیش از حد گوشت مصرف کردم



3.مهسا رو دوست دارم خیلی؛ ولی این جایی که الان هست رو نه.

کاش بدونه اون تو زندگی کاظی و زنش نقشی رو داره که من از این نقش متنفرم.

کاش مهسا برگرده.

کاش کاظی وفادار بود.

کاش هیچ وقت دروغ نبود.




Mahsa's hands

Canon-G10

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 1:47  توسط خیالباف 

اول همه چیز ساده بود.همه چیز دنیا یکسان بود.

کم کم یکسری چیز ها برجسته شد.

مثل یک کلمه بویلد شده در یک صفحه ی پر از متن.

بعد اون بویلد شده ها معنی گرفتن.جون گرفتن.

اسم ها،رنگ ها،شهرها،ساعت ها،عددها،کلمه ها،صداها،شعرها و ...


اول همه چیز کوچک بود.

کم کم بزرگ شد.

هی بزرگ،بزرگ،بزرگ...


بعد از دست من خارج شد.

انقدر بزرگ شد که دیگه تو کلمه ها و صداها و شعر ها جا نشد.


اما من از چیزهای بزرگ می ترسیدم.

می ترسیدم .

من از ترسیدن می ترسیدم...


بعد باد اومد

و صدای تو لرزید و دستان من.

باد نور شمع ها رو می لرزوند

 تو رفتی

و همه جا تاریک شد...


256 روز-35 شنبه گذشت و نوری نیامد...



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 23:41  توسط خیالباف 


متنفرم از این حس

دلم می خواد دنیا رو بالا بیارم.

خیانت نه فقط خیانت مرد به زن یا زن به مرد؛ خیانت تو هر چیزی،به هر شکلی.

آدم های حریص خیانت کار اند.بعضی ها می گن کمال طلب،یه صفت احمقانه.

کاش آدم ها حریص نبودن.

می گن درد زایمان،آخرِ آخر همه ی درد هاست.

درد خیانت از درد زایمان 66 بار بزرگتر و فراموش نشدنی تره...





+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 3:52  توسط خیالباف 

دوباره جامدادیمُ گم کردم.

هر چی فکر می کنم بیشتر مطمئن می شم که این یه قانون تو این دنیای هیشکی به هیشکی هستش.

هرچی (هرکسی) رو که دوست داشته باشی و روش بد جوری حساس باشی گم میشه.

مثل عمو که گم شد.یا سمیه.یا ست پارکری که خیلی خاطره بود.یا همین گم شدن دائمی جامدادی ها.

گم شدن نه فقط به صورت ظاهری.گاهی به صورت روحی؛مثل سمیه که ازدواج کرد و روحش گم شد.

من از الان برای روزی که مامان و بابا و محمد گم می شن ناراحتم و برای روزی که اتاقم و همه ی چیزهای دوستداشتنی توش گم میشه.

حالا دوباره باید بگردم دنبال جامدادی .مداد آپولو بی دو،چهار،شش.کاتر صورتی.وای..مداد نوکی که یه جور خاصی تو انگشت ها خودشو جا بده.خودکار آبی،قرمز،سبز،مشکی .پاک کن و تراش.

نمی دونم اجسام یا روح ها یا آدم هایی که گم میشن کجا می رن.یه جای خاص،اون جا کجاست؟

هر قانونی یه جوری شکسته میشه،مطمئنن.چطور میشه قانون گم شدن ها رو شکست؟

راستی،چی میشه که بعضی وقت ها گم شده ها پیدا میشن،یعنی چجوری؟با چه فرمولی؟


غُر نوشت:

از حراستی های دانشگاه متنفرم.از اینکه یک آدم روحشو به پول می فروشه لجم میگیره.

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 21:57  توسط خیالباف 

گاهی یادم می ره من یعنی چی.یادم می ره باید خودمُ دوست داشته باشم.

22 سال از دردناک ترین شب زندگیم گذشته و من هنوز گنگ هستم.

هرچی بیشتر به مردم نگاه می کنم،کمتر دوستشون دارم.آدم هایی که دوستشون دارم رو میتونم با انگشت های دستم و انگشت های پای راستم بشمارم...

اعتقاد دارم مردم تو اینترنت دوست داشتنی تر هستن.

تو پروفایل هاشون می نویسن از دروغ و خیانت متنفرن.راستگویی و صداقت و مردونگی رو دوست دارن،اما تو زندگی واقعی جای دوست داشته ها و دوست نداشته های مردم عوض شده.

هرچند توی نت هم مسخره بازی های زندگی هست،خیلی هم هست..

این جا؛می نویسم تا باشم.




Damghan-Moharram-1389
Canon-G10
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 19:6  توسط خیالباف